شیرین تر از قبل شدی مامانی...........
وای که چقدر تو شیرین شدی مامانی.............قربونت برم عسلمممممممم
شنبه من خیلی حالم بد بود و دل درد شدید داشت
م شمارو گذاشتم روی بالش و رفتم تا آشپزخونه
برگشتم دیدم بله وروجک کارای چهار ماهگی رو زودتر شروع کرده برگشتی روی شکم
اول هول کردم سریع برداشتمت ولی بعد کلی ماچ آبدار و کلی افسوس که ان لحظه رو چرا ازدست دادم و نبودم ببینم
الانم روی بالش که میذارمت مورب سعی میکنی برگردی
خنده هات خیلی بیشتر شده و هرموقع کارای جدیدی من و بابایی بکنیم شما برامون غش میکنی و با صدا میخندی
شدیدا هم به حمام روزانه عادت کردی و من هرروز ساعت 14 یا 15 شما رو حمام میکنم
شبا هم که هنوز اذیت داری و غر میزنی دیگه ساعت 23:30 میخوابی و هر 2 یا 4 ساعت برای شیر بیدار میشی
تا قبل از سه ماهگیت ساعت 2 میخوابیدی و الان تقریبا خوب شده و صبح ساعت
7 هم بیدار میشی

تو این مدت با هم شاه عبدالعظیم یه 2 باری رفتیم و پارک و متاسفانه نشده که مسافرت بریم و پاییز هم که بار و بنه اش رو داره پهن میکنه
و دیگه بعید میدونم بشه بریم
از 3 مهر هم که من باید برم سرکار و قرار شده تو رو باخودم ببرم چون اصلا طاقت دوری رو ندارم
این مدت هم درگیر بیمه مرخصی زایمان بودم و ثبت نام دانشگاه و خیلی اذیت شدم
یه یخ در بهشت هم ولیعصر خوردم که 2 روز پشت سرهم دل درد داشتم
دیگه خدمتت عرض کنم که شماهم دختر خوبی بودی و زیاد منو اذیت نکردی فقط یه کوشولو
شبا .......
اما در کل آرومی و هرکی شما رو میبینه کلی تعجب میکنه که پدر و مادر شیطون چرا نی نی به این آرومی دارند
راستی پسر عمه هم
4 شهریور به دنیا اومد
و من با شما 6:30 صبح رفتیم بیمارستان مهراد البته مامان جونی رو هم بردیم وشب اونجا خوابیدیم
شما هم خیلی خیلی همکاری کردی و اذیتم نکردی
همه هم کلی قربون صدقه شما میرفتن و میگفتن این اینجا چیکار میکنه که من میگفتم اومده استقبال پسر عمه
و شوهر عمه جون هم هی میگفت اومده خواستگاری پسرمن نمیدونه که
عین عکس اره
منم کلی ناراحت میشدم
خلاصه خداروشکر عمه هم نی نی شو آورد تا
شما یه همبازی برای بعدها داشته باشی
این مدت بابایی خیلی سرش شلوع بود و بنده خدا همش درحال برنامه نویسی
خدا بابایی رو نگهدار باشه که اینقدر برای ما زحمت میکشه
راستی پریشب هم من مشغول کار بودم و شما هی غر شیرخوردن میزدی و بغل بابایی بودی
که بابایی هی میگفت بیا منم یه خورده دیر اومدم وقتی بغلت کردم و داشتی شیر میخوردی لب ورمیچیدی و یه جوری نگام میکردی و با نگات دعوام میکردی خیلی میفهمی و من رو همش متعجب میکنی
چهارشنبه هم که خونه بابایی جونی(بابای خودم) بودیم بابایی کلی باتو بازی میکرد و تو باصدا براشون میخندیدی و بابایی که از درمیرفت بیرون شما حسابی سرتو میچرخوندی و تا زمانی که بابایی بیاد چشات به در بود
خلاصه حسابی شیطون و شیرین و بانمک شدی ................
پسرخاله رو هم چهارشنبه بدرقه کردی برای مدرسه رفتن و کلاس اولی شدن
پسرخاله هم خوشحال وشنگول


شیرین تر از قبل شدی مامانی........... 